ایستگاه ۲ توچال دیدمش، بهم نگاه کرد لبخند زد و یک لیوان نسکافه از فلاسک همراهش برام ریخت.. نیم ساعت پس از آشنا شدنمون پرسید: "دوست داری با یه دختر زیبا تو یه جزیره دورافتاده تنها باشی؟!" گفتم "نه"و رفتم تو فکر اینکه با ۳۶۵ تا دختر تو یه جزیره تنها باشیم و هر روز با یکیشون باشم چقدر خوب میشه و بعد از کمی بیشتر فکر کردن به این نتیجه رسیدم به تعداد روزهای ماه یعنی ۳۰ دختر تو اون جزیره باشه بهتره، زیرا ممکنِ این وسط عاشق یکیشون بشم و ۳۶۵ روز زیاده صبر کنم تا نوبت با عشقم بودن برسه، اما اگه ۳۰تا دختر باشن ۳۰ روز زود میگذره و میتونم زودتر ببینمش... داشتم این محاسبات رو تو ذهنم انجام میدادم که شنیدم داره میگه "آفرین بر تو، حاضر نیستی یه دختر رو بخاطر تفریح خودت تو یه جزیره دورافتاده آواره کنی"!!!
پ.ن:
در کل بازم کارم درسته! میتونستم ۳۶۵تا دختر رو آواره جزیره کنم اما اینکارو نکردم به ۳۰ دختر تو جزیره قانع شدم!
خخخخخ
وقتی خوندم "جزیره دور افتاده"یاد فیلم "دور افتاده" و
خنده
گریه
"تام هنکس" و "هلن هانت"افتادم
پ،ن
باریکلا به شما
دورافتاده یکی از فیلمای مورد علاقمه واقعآ خوب نوشته و کارگردانی و بازی شده بود
آدمیزاده دیگه.. ممکن الخطاست..:خند:
بله.واقعا خوب نوشته شده و....
فقط حین تماشا تنها نقدمم این بود که،چرا هلن نمی دوئه ؟
که بلاخره 

بله.به قول پدرجانم؛ آدمیزاد حکم بشر رو داره
حاجیه هلن از مرحله شُک به کُپ وارد شده بود نمیدونست چه میکنه:خند:
یا به نقل قولی از اقوام آدم باید آدم باشه!:خند:
درسته
.وکبلایی تام (آدم یاد تام وجری می افته)هوشیاربود و


:خنده
قیژ تایرها باحال بود
ممنون بابت نقل قول
سلام و عرض ادب
[گل][گل][گل][گل]
سلام بر شما دوست عزیز